دهقان فداکار از قطار خاطرات جا ماند !
صدای کفشهایش توی سالن میپیچد. یک جفت گیوه سفید که به خاطر بارانی که از صبح یک ریز میبارد خیس و کمی هم گلی شده. آهسته و مرتب قدم برمیدارد. وقت قدم برداشتن جوری به عصایش تکیه میدهد که انگار نه انگار روزگاری...